تبلیغات
قاصدک همزبان _ مجتبی صالحی
قاصدک همزبان _ مجتبی صالحی
بیائید تا اندیشه های متفاوت همدیگر را برتابیم  
قالب وبلاگ
 

                                      سلام ، خوش آمدید ... 

در قسمت امکانات وب ، سمت راست دکمه ی  pley  را بزنید برای

هر دو قسمت متن ، دو فیلم وجود دارد و قرائت شعرها با صدای

احمد شاملو و هوشنگ ابتهاج نوازشگر گوش جانتان خواهند بود ...
    


                                                                                
     
                              این پست جدید  تقدیم به معلم م باد ...

 ( کسی که خود شناسی و عرفان و راز چگونه زیستن را با من
در میان می نهد )

 انسانی بزرگ با افکاری به روشنی خورشید و  زلالی چشمه ی عشق ، که بلندای نامش به یلدا میرسد ... تقدیم به او :


دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من !

سرو خرامان منی ای رونق بستان من


چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من


هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من


تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من


بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من


از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

 ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من


گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من


یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من


ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من


منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من


مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من


ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من


جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من


ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


****************************************************************************************                             

                               

لب خاموش ...


  امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی !

 

این در همیشه در صدف روزگار نیست
  می گویمت ولی توکجا گوش می کنی ؟
 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
  ای ماه با که دست در آغوش می کنی ؟!
 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
  هشیار و مست را همه مدهوش می کنی !
 

می جوش می زند به دل خم بیا ببین ...
  یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
  بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
  حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی !
 

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
  زین داستان که با لب خاموش می کنی ...


                          هوشنگ ابتهاج ( سایه )















[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ مجتبی صالحی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

نفسی بیا و بنشین
سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم
بر آب زنـدگـــــانــــی

آنقدر گفت و شنود را رعایت نکرده ایم که واژه ی ( گفت و گو ) را نشانی از شنیدن نیست ! باید دمکراسی را از طریق تحمل کردن عقاید دیگران تمرین کنیم و گفتن را با شنیدن در هم آویزیم و اجازه ی نقد کردن را برای همه اقشار جامعه فراهم سازیم و محترم بشماریــم .. چه اینکه خودخواهی را راهی به روشنایی نیست ...


نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب